تبلیغات پرزرق و برق دومین جشنواره فرهنگی هنری بانوان با اعلام و ارسال و ابلاغ و اطلاق فراخوان این جشنواره از چندی پیش آغاز شده است.
لزوم برگزاری این چنین جشنواره و نمایشگاه که سالانه یا دو سالانه به آینه ی تمام قد از کارنامه حوزه های تحت پوشش خود بدل شود، با نیم نگاهی به تاثیرات این اتفاقات و همایش ها در روند و حرکت صعودی شرکت کنندگان اش به وضوح و شفافیت لزوم درج نام یک کارگردان فیلم در کنار تایتل(همان عنوان) فیلم در یک پوستر سینمایی است.
اما معمولا جشنواره های فرهنگی هنری که تصمیم بگیرند بیش از ده حوزه را تحت پوشش بگیرند، اجبارا از نگاه تخصصی به حوزه های مربوط صرف نظر کرده و معطوف به افتتاحیه و اختتامیه می شوند و مضافا اطلاع رسانی.
تولید فیلم کوتاه، نه در ایران و قم بلکه در سراسر جهان، با مشکلات و دردسر و صرف هزینه های بالا همراه است، و بدیهی است در تولید فیلم کوتاه(محصول فرهنگی از جنس سینما)، نیازمند جلب و جذب حمایت های مادی و بویژه همکاری های معنوی ارگان ها و نهادهای متفاوت، و بعلاوه مدیریت نیروهای متخصص و تکنسین های مربوط به حوزه های پیچیده در این حرفه می باشیم، ولی با این حال شاهدیم بخشی از تولیدات فیلم کوتاه در سطح استان را آثار بانوان فیلم ساز تشکیل می دهند، از ارگان های فعالی همچون انجمن سینمای جوان گرفته تا آموزشگاه های آزاد، البته به غیر از صدا و سیما(!)
در شرایط امروز که تلویزیون سنگ دل نسبت به فیلم کوتاه، دست از تحریم فرهنگی اش برنمی دارد و همچنان پلان های خلاقانه و غیرتلویزیونی سینمای کوتاه را ممنوع التصویر کرده، جشنواره ها و فستیوال ها اعم از رقابتی و غیررقابتی تا حدی "موضوعی" (!)، به تنها دریچه امید فیلم سازان برای فراهم آوردن امکان عرضه آثار بدل شده اند؛ یگانه بستری که آگاهانه یا ناآگاهانه هر هنرمند فیلم ساز پس از ماه ها و روزها تلاش، پرورش ایده و نگارش فیلم نامه و تولید فیلم، چشم امید به صندلی های خالی آمفی تئاتر غیراستاندارد اختصاص داده به آن جشنواره برای نمایش فیلم های راه نیافته به بخش مسابقه دوخته است.
امروزه جشنواره های فرهنگی هنری موضوعی (تنها جشنواره های فعال!) به متر و معیار ارزش گذاری، بویژه درحوزه فیلم کوتاه، تبدیل شده اند. گذشته از بحث و جدل پیرامون سلیقه و نگرش و اختلاف نظرها، باید اظهار کرد این گونه جشنواره ها به جایگاهی دست یافته اند که نمی توان نقش جریان ساز و جهت بخش شان را در هدایت و نه حمایت از حوزه فیلم کوتاه (و به طور مسلم فیلم نامه) نادیده گرفت.
یکی از نیازهای کنونی سینما گران استان احساس حمایت و لمس سرمایه گذاری دولت در بخش تولید است. جشنواره های فرهنگی هنری بدون توجه کافی و کارشناسانه به این امر مهم، سرگرم پرسر و صدا کردن اختتامیه هایشان هستند.
امروز فیلم کوتاه از عدم توجه ویژه در تحول بنیادین در نگرش حمایت مادی و معنوی از روند تولید رنج می برند. چرا که بدون وجود نوارهای ویدیویی آثار تولید شده و میز و صندلی جلسات نقد و بررسی، کاری از دست دیپلم های افتخار و تندیس های طلایی برنمی آید.
ناهمخوانی وضعیت آشفته و سردرگم فیلم کوتاه در بخش تولید، از ارگان های مسئول گرفته تا آموزشگاه های آزاد، با نیازهای برآمده از فراخوان پرطمطراق جشنواره ها، سر منزل اندیشه و تامل در این باب به شمار می رود؛ و تنها راه حل این معضل، گشودن راه ها برای افزایش میزان حمایت در سطح مدیریت کلان و در نتیجه ابلاغ و ایجاد احساس نیاز این گروه در بخش های مربوط و مجریان امور می باشد.

وقتی قرار بود داریوش مهرجویی فیلمی به نام "علی سنتوری" (که بعدها به "سنتوری" تقلیل یافت) با درون مایه گرفتاری جامعه و معضل اعتیاد بسازد، همه بر سر این پیش داوری اتفاق نظر داشتند که فیلم بدلیل نگاه ژرف و عمیق همیشگی مهرجویی در برخورد بین تفکر درونی انسان با دنیای خارج از ذهن -که به حکم تاریخ ثابت شده- اثری بمراتب متفاوت با مجموعه فیلم های آموزشی-تربیتی سینمای ایران درباره ترک اعتیاد، امثال خون بازی(رخشان بنی اعتماد- محسن عبدالوهاب) خواهد شد.
شاید پرداختن دوباره به "سنتوری" پس از گذشت یکسال و همچنین به اتمام رسیدن جنجال های اخیر درباره تعلیق و تعویق و در پایان توقیف آخرین ساخته داریوش مهرجویی به ظاهر چندان لزومی نداشته باشد، اما نمی توان تلاش ها برای ضمیمه کردن سیاه نمایی و تخریب ارزش ها (نگارنده صرفا" تا جاییکه به سینما مربوط میشود را مد نظر دارد) که سیر صعودی گرفته اند را ندیده پنداشت. شرایط به گونه ایست که بدون در نظر گرفتن نقش امثال مهرجویی در سینمای ایران براحتی در پرتویی از نطق و بیانیه ها با کمال بی کمالی اعلام می کنند که مهرجویی فیلسوف مآب امروز جزء افسوس و از دست دادن وقت و هزینه و احترام و اعتبار چیز دیگری به همراه ندارد(!)، چه کسی قادر است تاثیرات فیلم "گاو" در جذب نگاه منتقدین بین المللی به سینمای ایران و همچنین تغییر مسیر بازار داغ کپی سازی های داخلی آن روزهای سراسر افسوس سینمای قبل از انقلاب را نادیده بگیرد؟
"گاو" ، "آقای هالو" ، " پستچی" ، "دایره مینا" ، "مدرسه ای که می رفتیم" ، "هامون" ، " بانو" ، "سارا" ، "دختر دایی گمشده" ، "مهمان مامان" و حالا هم "سنتوری". براستی از کنار کارنامه مهرجویی نمیتوان به همین سادگی گذشت و باید گفت کمتر از دو سال دیگر کارگردان "اجاره نشین ها" هفتاد ساله می شود.
اما مهرجویی هفتاد ساله هنوز هم مدام و مدام نگران از بین رفتن " انعکاس رنگ افق" * در چشمان بازیگر فیلمش است. هنوز مهرجویی وقتی سر صحنه فیلمبرداری حاضر میشود، آرام و صبور روی صندلی اش می نشیند و نگاهی به دور و اطراف می اندازد تا ببیند چطور باید از صحنه معمولی و ساده مقابلش لحظات زنده و از جنس سینما بسازد. با نگاهی به کارنامه اش (چهل سال) مشخص است که آدم های سینمای مهرجویی در رابطه با اجتماع مطرح می شوند تا رابطه دردناک بین ذهن(فرد) و عین(اجتماع) و اثری که واقعیت روی فرد می گذارد را برقرار کنند. این کاراکترها در مقابله با حوادث گاهی اوقات به درون خود پناه می برند و پیوند با واقعیت را در هم می نورند(مشدی حسن فیلم گاو)، گاهی اوقات به وقوف و آگاهی دست می یابند و این شروعی است برای پوست انداختن و برپا شدن طوفانی درونی(آقای هالو)، گاهی اوقات طغیان و جنجال به پا می کنند(تقی پستچی)، گاهی خود را با حوادث منطبق می کنند(علی دایره مینا) و گاهی اوقات هم علی "سنتوری" می شوند. اما همه این آدم ها غریبه ای هستند در این دنیای پر تلاطم.
فیلم های مهرجویی مجموعه ایست از لحظات پر تنش میان استدلال و سر سپردگی و همچنین مضامینی بر اساس ایمان و منطق. اغلب فیلم های مهرجویی -از همه بارزتر "مهمان مامان"- به سادگی در دام اندیشه نمی افتند و هر چه فکر کنیم به ظاهر سطحی تر می شوند، ولی باید بدانیم نکته همین است؛ فیلم های مهرجویی بر خلاف ظاهر ساده و مضامین بی تکلف، فیلم هایی عجیبب اند که سرسختانه در مقابل تحلیل مقاومت می کنند، چراکه پاسخ به هر پرسش، فراخوان پرسش دیگری است.
در نگاه کلی به کارنامه مهرجویی"سنتوری" برگه هایی از این کارنامه را ورق می زند. رابطه علی(بهرام رادان که بازهم نتواست از شاه نقش هایی که مفت به او می رسد استفاده کند) و همسرش(گلشیفته فراهانی) یادآور هامون و مهشید است، دعوای لات و لوت ها یادآور "اجاره نشین ها" است، سرخوشی بسیاری از صحنه ها "مهمان مامان" را یادآوری می کنند، شخصیت گلشیفته همان لحظات فراموش نشدنی و شاعرانه "درخت گلابی" را زنده می کند و پرداختن به حاشیه نشین ها یادآور "دایره مینا" ست.
اما مهرجویی پیر به همه ما فیلمسازان یاد می دهد تجربه گرایی زمان و استادی یا شاگردی نمی شناسد و میشود از این راه هر موقعیت داستانی را به آسانی به لحظه ای از زندگی تبدیل کرد؛ به هرحال تجربه گرایی و نوآوری مهرجویی به دیروز و امروز نیست.
بعدالتحریر: پس از خارج شدن "سنتوری" از نوبت اکران، فیلم محاکمه(استاد ایرج قادری) جایگزین شد(!).

چهارشنبه شب هفته گذشته محفلی بر پا کردم که "برای هر نفریک سینما" بود و حضور "رییس کل" دلیل اصلی آمدن "شکستن امواج" و "پنج ممنوعه" شد؛ تولد لارس فون تریر(فیلمساز صاحب سبک دانمارکی) همراه با کیک دی وی دی. انگیزه تماشای "تصویر رهایی" را فرهم آورده بود که ما در آن تاریکی (نیمه شب به سپیده دم وصل شد) بارها و بارها آرزو کردیم ساکن و حتی رهگذر! شهرسگ ها(داگویل) نشویم.
اگر بخواهیم به خودمان تلقین کنیم که مقاله "تئاتر را پنهان کنید، نمی توانم تحملش کنم"* را نخوانده ایم و هنوز قادریم در هوشیاری و سلامت کامل ذهنی یکباره تصمیمی بگیریم و برای تماشای تئاتر(نمایش) در یکی از سالن های شهر( واقعا" قم سالن استاندارد، فعال و دست یافتنی دارد؟!) برنامه ریزی کنیم، و همچنین هنگام نشستن روی صندلی های سالن تاریک که هنوز پرژکتورهای بالای سرمان نور موضعی شان را به سمت بازیگرانی که مثل همیشه در شروع تئاتر کف سن دراز کشیده اند، مدام و مدام به خودمان اصرار کنیم که الآن قرار نیست دوباره با عربده زدن های همیشگی، دور هم چرخیدن های بی منطق و خندیدن های مصنوعی روبرو شویم(که توجیه این همه اغراق پاره شدن چرت تماشاگر ردیف آخر با هربار "هاه...هاه..." گفتن های کاراکتر آنتاگونیست است)، اما بازبه رسم روزگاراین اتفاق بیافتد و اینطور شود، آنوقت یکی باید بیاید از ما بپرسد چه هدفی داشته ایم که حاضر به لمس و تجربه کردن چنین شرایط دشوار و عجیب غریبی شده ایم؟

تئاتر "خواهر عشق" از هفته گذشته هر شب در فرهنگسرای چند منظوره نور روی صحنه می رود. این بار مدعی ترین تئاترشناسان و بازیگران شهر با پشتوانه ای از بار بیست خاک صحنه که بر دوش خود اینطرف و آنطرف میبرند، این تئاتر مذهبی را با گسترده ترین نوع حمایت و پشتیبانی( در مقیاس اتفاقات خودجوش و بسیجی وار استان) برپاکرده اند که اجرش را میبرند و برده اند. اما فارغ از دستآوردها و نتایج دینی (که در جای خود با ارزش و ستودنیست)، در حین تماسای تلاش بخش اعظم پتانسیل و استعداد تئاتر استان با چه نتیجه و ثمره ای روبرو هستیم؟ تکرار، تکرار و باز هم تکرار.
تکرار دستاورد های بیش از حد کلیشه شده. پیروی و اطاعت از نگرش سنتی و حاکم که اتفاقا" شریان های اصلی تئاتر کشور را در اختیار دارند؛ همانند فضاهای دانشگاهی و اسلوب گرا که درگیر الگوهای مرسوم و انعطاف ناپذیرهستند. نگرشی که ریشه در دهه های پیش از پیدایش تئاتر نوین در ایران دارد و ماهیت اصلی این جریان خشک فکری با فرم و قالبی نفوذ ناپذیرشکل گرفته است؛ به طوریکه رسوخ کلیشه های مرسوم و افراط گرا در باطن و سرشت اینگونه فرم ها تعدیل پذیر نیست و متاسفانه باید اعتراف کنیم هیچ راهی به سمت پویایی در ارائه لحن باقی نگذاشته است، و در نتیجه امروز شاهدیم همان اتفاقاتی که بیست سال پیش می افتادند دوباره و دوباره تکرار میشوند.
چندان بیراه نیست که بگوییم ترس و وحشت از بهم زدن قواعد کلاسیک و اصول زیبایی شناختی تئاتر که مبادا منجر به شکست و یا سرزنش از سمت و سوی پیشکسوتان محافظه کار گردد، زمینه زوال و همچنین جلوگیری از شعله ور شدن بارقه های نبوغ و نوآوری در این عرصه را به بار نشانده و از طرف دیگر عامل روی صحنه رفتن آثار سطحی و باسمه ای از لحاظ فرم و ساختار گشته است.
امروز همچنان شاهد بازی های کلیشه ای و نخ نما شده سال های گذشته ایم؛ همان دیالوگ و لحن های بدون طراوت که به کمک همان سوفلور های پشت پرده ادا می شوند. تکرار همان متون ویراستاری نشده ای که روایت ملال آور، بدون پیچیدگی ذوق آمیز و درگیر کننده از داستان را ارائه می دهند و از هر شکل برانگیختن تامل و تفکر ذهن مخاطب فرار می کنند و در جاده ساده نگاری و ساده جویی می تازند. تکرار همان پناه بردن های آشکار به رویکرد سنتی(و گاها" اشتباه) در استفاده از آوا، صدا و موسیقی های همراه کننده که به زور و اجبار چاشنی حس و حال درام در صحنه های کند و دلگیر و در مقابل پرنشاط و استرس زا می شوند؛ به تماشاچی القاء میکنند که "تو الآن باید ناراحت باشی" و یا "تو الآن باید خوشحال باشی". اما دیری نمی پاید...
بعد الاتحریر1: در بعضی شرایط شاهدیم از هیچ گونه مستقیم گویی دریغ نمی شود، تا جاییکه بعد از اتمام نمایش می ایستیم و داد میکشیم که برای ما هنرمندان با تعهد سلام و سلامتی بخواهید.
بعد الاتحریر2: در برخی از اجراهای تئاترهای مدرن و آوانگارد، کاراکتر چراغ قوه بدستی را به شکل فوق العاده حیرت آور به عنوان نقش مکمل در سالن قرار میدهیم که علاوه بر شخصیت های اصلی روی سن، در بین تماشاچیان بلولد و مدام فکر روشن شدن ال سی دی صفحه موبایل را از سرمان براند(!!!).
*پی نوشت: سینماچیست؟(آندره بازن).ترجمه محمدشهبا.انتشارات هرمس.صفحه۵۸

به لطف حضور اجباری دوستی، بالاخره "بادبادک باز" را دیدم. علیرغم استقبال جهانی، "بادبادک باز" یک ستاره کمتر از فیلم متوسط به خود اختصاص می دهد. "بادبادک باز" نخستین فیلم سینمایی ساخته شده در هالیوود نیست که هنگام تماشای فیلم وقتی کاراکترها بخشی از دیالوگشان را به زبان انگلیسی و بخش دیگری را به زبان فارسی( با لهجه ها گویش های متفاوت) میگویند به طور کاملا" غیرارادی حس میهن پرستی مان تحریک میشود و یکدفعه آرمان گرا می شویم. این فیلم کاملا" هالیوودی بر اساس رمانی پرفروش(2003) با همین عنوان نوشته پزشک-نویسنده افغانی امریکایی به نام خالد حسینی ساخته شده است. ساختار روایی رمان(که به جز زبان فارسی به بیش از 10 زبان دیگر هم ترجمه شده) بر اساس خاطره گویی و بدون پیچیدگی خاصی شکل گرفته است که شاید همین عامل، نقش موثری در افزایش مخاطبین سهل الوصول طلب رمان بوده است.
فیلمنامه "بادبادک باز" بر پایه روایت نیمه اتوبیوگرافیکال رمان و بر اساس نگاه نویسنده از زندگی اش در افغانستان و بعد مهاجرت به امریکا نوشته شده است. به گفته خالد حسینی: "معتقدم سرزمین افغانستان همواره در معرض تجاوز گمراهان و زورگویان بوده و این در شرایطی است که صاحبان قدرت و اختیار، همواره از پشت دیوار این صحنه ها را تماشا می کنند و اغلب نادیده میگیرند."
مارک فورستر کارگردان سویسی تبارفیلم، که پس از اتمام این پروژه توانست جایگاه خود را در بین تهیه کنندگان هالیوود تثبیت کند و کارگردانی بیست و دومین سری جیمزباند را جایزه بگیرد، برای قبولاندن پلان هایی که از شهر کوچک "کاشگر" در کشور چین به جای شهر کابل گرفته بود از هیچ تلاشی فروگذار نکرد.
"بادبادک باز" در بستر عشق، افتخار، گناه، ترس، اراده و رهایی پیش می رود. اما رویکرد نویسنده رمان و همچنین فیلمساز تا حدی سطحی و ساده انگارانه شده است. برای مثال فیلمنامه در بیان چگونگی انگیزه کاراکتر "امیر" برای طراحی توطئه علیه "حسن" به شدت الکن مانده است.
در وهله نخست شاید به نظر برسد "مارک فورستر" با رمانتیزه کردن تصویر افغانستان، برآنست که چهره متفاوتی با آنچه که رسانه های غرب از افغانستان امروز ارائه می دهند(سرزمین خشک، جنگ زده و ویران با مردمی غیرمتمدن که نه شاهنامه می خوانند و نه می دانند رودکی کیست) را به تصویر کشد، اما عدم وفاداری به حقیقت تاریخ و بیان تصاویر تحریف شده و گمراه کننده، سطح فیلم را تا اندازه یک فیلم عامه پسند و سرگرم کننده صرف هالیوودی تنزل می بخشد. این فیلم اتفاقا" خوش ساخت، در بستری از حوادث سیاسی دوران معاصر کشور افغانستان(همسایه ایران) حرکت می کند و با صرف نظر از اشاره به چگونگی شکل گرفتن قدرت های غارتگری همچون طالبان در این کشور، و تنها با ترسیم چهره سالوس گرایانه حاکمان فعلی( همان متجاوزان دوران کودکی و معصومیت) به دنبال تیشه زدن بر ریشه همه احکام و قوانین جامعه شکل گرفته است که این غرض ورزی هویدا را نمی توان نادیده گرفت؛ چراکه به پرواز در آوردن بادبادک های(آزادی نمادین) روزهای خوشبختی نسل گذشته در آسمان حال و آینده مهد آرزوها، تاکید دیگری بر ارائه تصویر ایده آلیستی در نظر کارگردان از سرزمین دستیابی به همه آزادی ها؛ یعنی همان امریکاست.