تبليغاتX
باد ما را خواهد برد؟
گاه‌نوشت‌های «حمیدرضا منتظری»

چرا «سرنوشت شگفت‌انگیز بنجامین‌باتین»

را 160دقیقه تحمل کردیم؟!

بنجامین باتن

شاید اگر جنجال‌های امسال بر سر اعلام پرطمطراق نامزدهای جایزه‌اسکار، تب و تاب و شکل و شمایلی متفاوت از وضعیت و شرایط پیش‌آمده داشتند، و شاید اگر آخرین ساخته «دیویدفینچر» اینگونه غافل‌گیرکننده نتوانسته بود برصدر لیست اعلام شده، 13عنوان کاندیداتوری ؟؟؟ دوره جایزه آکادمی؟؟؟؟ را به‌خود اختصاص دهد، و شاید اگر امسال اولین دوره‌ای نبود که همه شرایط موثر در چگونگی نگاه خودپسندانه متولیان جایزه اسکار دست به دست هم داده باشند، تا آقای «فینچر»مان بخواهد «اسکاری»چند را به‌کف آورد(!) و به‌غفلت(خلاصه)... من و آن‌جمع از همه‌رنگ حاضر در جلسه اکران ویژه حوزه‌هنری قم، هیچ‌گاه - تا این‌میزان - انگیزه‌ و رغبت بالایی برای تحمل نمایش 160 دقیقه‌ای و بدون‌وقفه این‌فیلم را به‌دست نمی‌آوردیم‌! و بالطبع نمی‌توانستیم روایت 2 ساعت و 40 دقیقه‌ای فیلم را این‌گونه‌ هوس‌آلود دنبال کنیم، بدون‌اینکه حتی لحظه‌ای چشم از پرده برداریم و برای رد تماس‌های کم و زیاد، نیم‌-نگاهی به ال‌سی‌دی تلفن همراهمان بیاندازیم!

بروز روایات «کافکاییک» در سینما، که قرار باشد بدون‌حضور در افسانه‌های «پریان بل»، بلکه درفضایی «رئال‌جادویی»گونه جریان پیدا کنند، فصلی‌نوین درسینمای‌امروزجهان به‌حساب می‌آید، که کمابیش در حال قوام یافتن است؛ «سرنوشت شگفت انگیز بنجامین باتین» نیز اولین تجربه از تجلی این‌ «بافت» جدید و «لحن» جدی در سینما نیست، ولی پرواضح است در فرآیند خلق این‌اثرهنری، به‌منظور تقطیع سکانس‌ها و فرم‌ها درجهت تحقق ساختار قابل‌قبول و منطقی، تلاش فراوانی به‌کار رفته است. «سرنوشت» یا شاید «سرگذشت شگفت انگیز بنجامین باتین» در کلام موجز، اثری غم‌انگيز و ماليخوليایی و غلوآميز درباره معني و مفهوم «ناپايداريِ» احساس و «فناپذيري» انسان می‌باشد.

این فیلم از آن‌دسته فيلم‌هايي است كه كمتر كسي انتظار ساخته شدن‌اش را از سوي سازنده‌اش داشت؛ «دیویدفینچر» پس از فیلم‌های «هفت»، «‌باشگاه مبارزه» و «زودياك»، حالا اثري عجيب و افراط‌گرايانه را، بر اساس داستانی كوتاه از «اسكات فيتزجرالد»، روانه بازار هالیوود و همچنین محافل فرهنگی و مذهبی دنیا - البته به غیر از ایران! - کرده است.

فيلم روايت مبالغه‌آميز «نوزاد»ی‌است كه به شكل يك «پيرمرد» كوچك به دنيا مي‌آيد؛ هرچند «بنجامین» نوزادي بيش نيست اما تمام نشانه‌های ضعف و سال‌خوردگی «پيرمردی 80ساله» را دارد. بنجامین«نوزاد»، زندگي‌اش را به شكلي «معكوس» و «وارونه» آغاز می‌كند؛ به‌طوری‌كه با گذشت زمان، جوان و جوان‌تر می‌‌شود تا به زمان نوزادی و ابتدای تولدش رسيده و زمان مرگ‌اش فرا مي‌رسد.

چهره بسیار زشت و ناجور و عجیب و غریب بنجامين (برادپيت) در هنگام تولد، پدرش (جيسون فليمينگ) را وحشت‌زده می‌كند، به‌طوری‌‌كه او با ترس و هراس ناشي ازآنچه مشاهده کرده است، بنجامین«نوزاد» را جلوی پله‌های خانه سالمندان «نيواورلئان» رها مي‌كند. اين مكان جايي ست كه او توسط مستخدمه سياه‌پوست مهربان و فداكاري به اسم كوئيني (تاراجي پي هِنسون) تحت سرپرستي قرار گرفته و بزرگ مي‌شود، او گرچه ممكن است كه تنها يك كودك نوپا باشد، اما در خانه‌ای پر از انسان‌هاي مسن و سال‌خورده زندگي مي‌كند كه مثل يك نوزاد موهاي سرشان ريخته و در حال تاس شدن هستند. او نيز به‌علت ضعف چشم‌ها عينك زده و حركاتش محدود به استفاده از ويلچر مي‌شود. در اين مرحله، تنها چهره مبهم «براد پيت» زير آن همه گريم غلیظ و چهره‌پردازي سنگين قابل مشاهده است، و احتمالاً بدن و هيكل وی، به‌وسيله پردازش كامپيوتري به وجود آمده است. «برادپيت» به‌عنوان نریتور، همراه با لهجه غليظ جنوبی‌اش، 2 ساعت و 40 دقيقه داستان فيلم را براي تماشاگران شرح‌ می‌‌دهد؛ شباهت‌های‌ آشكار فیلم با «فارست‌گامپ» ناشی از این است که، فيلمنامه هر دو فیلم را «اريك راث» نوشته است.

«سرنوشت شگفت انگیز بنجامين باتین» بيش از هر چيز، قرار است روایت يك داستان نامتعارف پیرامون مفاهیم اساسی زندگی انسان، یعنی «عشق» و «احساس جاودانگی» باشد؛ «دیویدفینچر» بيش از يك ساعت فیلم - از پايان جنگ جهاني اول تا آغاز جنگ جهاني دوم – را دارد از اين شاخه به آن شاخه می‌پرد، بدون اين‌كه پيشرفت چنداني در اصلِ داستان داشته باشد؛ چراکه او بيشتر توجه خویش‌را معطوف به‌زمان‌حال کرده است، و این تقسیم بندی زمانی، كمتر شباهت و ارتباطی با داستان «فيتزجرالد» دارد. همچون صحنه‌هايي كه «پيرزن» راوی فیلم، در حال مرگ و در بيمارستان «نيواورلئان» بستری است و اتفاقاً «طوفان كاترينا» - که به‌مثابه یک نماد کارکرد دارد - در حال نزديك‌شدن است و دخترش «جوليا اورموند» دفترچه خاطرات «بنجامين» را برای او بازخوانی می‌کند.

در نگاه جنرال، پلات فيلم كمی بيش‌از اندازه طولاني و پيچيده به‌نظر مي‌رسد؛ چراکه فيلم در بعضي از سکانس‌ها، يك‌باره و بدون مقدمه، ماجراهای کسالت‌آور و حوادث خسته‌كننده‌اي را پيش مي‌كشد. برای مثال، داستان سفر دریایی «بنجامين»نوجوان (آدمِ 60 ساله‌) كه به اتفاق ناخداي كهنه‌كارِ يك كشتي يدك‌كِش قديمي (ژرارد هريس) شکل می‌گیرد. اما ورود پرشور و در عین‌حال مرثيه‌آميز و غم‌انگيزِ‌ «تيلدا سوئينتون» زنی ميانسال از طبقه اشراف انگليس، به هتل روسيِ «زمستان» تلنگُري به زندگي بنجامین  وارد مي‌كند؛ به نظر مي‌رسد كه فيلم از اينجا به بعد از حالت خاکستری «زمان گذشته» به حالت پرشور و پرنشاط و پرتكاپوي «زمانِ‌حال» تغيير پيدا مي‌كند.

«سرنوشت شگفت انگیز بنجامین باتین» با اینکه براساس داستان‌کوتاه «اف. اسکات فیتزجرالد» ساخته شده است، اما بدون تردید می‌توان تأثیر داستان «فیتزجرالد» بر فیلم را تنها در حد باقی ماندن یک طرح دانست؛ چراکه داستان «فیتزجرالد» درباره پیری جسمانی نیست بلکه اشاره می‌کند اگر انسان در سنین جوانی صاحب عقل پیری باشد چه اتفاقی می‌افتد، و این درحالی‌است که فیلم فینچر با تمرکز بر روی تحول معکوس جسمانی شخصیت «بنجامین باتین»، سعی دارد تا نظر مخاطب به توجه درباره زوال و تأثیر تطاول ایام بر جسم و جان انسان جلب کند، و از این‌راه به بیان نکاتی بپردازد، درباره‌ی زندگی و درسی که انسان از برخورد با دیگران در زندگی می‌گیرد.

بنجامین باتن2

«سرنوشت شگفت انگیز بنجامین باتین» علاوه بر کارگردانی قانع‌کننده، موفقیت و درخشش خود را از سویی مدیون باز‌ی‌های قوی و بی‌نقص بازیگرانش، و از سوی دیگر مرهون مهارت عوامل فنی فیلم است؛ «براد پیت» در یکی از بهترین و تأثیرگذارترین نقش‌هایی که تا به حال بازی‌ کرده، توانسته تصویر درستی از شخصیت آرام و فلسفی بنجامین ارائه نماید، که سیر و سلوکی در طول عمر عجیب خود طی می‌کند. «کیت بلانشت» با همان اثرگذاری همیشگی‌اش در نهایت زیبایی و نبوغ در قالب نقش «دیزی» فرورفته است. در این میان باید به مهارت فیلمبردار فیلم «کلودیو میراندا» در نمایش درخشان و بی‌نقص سکانس‌های فیلم اشاره کرد و همچنین از طراح جلوه‌های ویژه «اریک باربا» و  طراح گریم «کارلا برنهوتز» نام برد، که با پیر کردن استادانه‌ی چهره براد پیت، تصویری طبیعی از دوران پیری بنجامین ارائه داده است.

+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط حمیدرضا منتظری  | 

دوربین‌های غبارزده مستندسازان!

اخیراً باب شده در هر بحث و گفتگویی راجع‌به سینمای ایران، فقط و فقط، به فیلم‌های داستانی اشاره کنیم؛ اینpicture برخورد غیرمنصفانه و غیرمنطقی با دیگر گونه‌های مختلف سینما - در روزگارمن و هم‌نسلان من - نه‌تنها دیگر یک بحران جدی و سئوال‌برانگیز به‌حساب نمی‌آید‌(!)، بلکه کاملاً دارد به‌عنوان یک امر روتین - و شاید حتی یک رسم فراگیر - قلمداد می‌شود؛ چراکه در این اوضاع و احوال که‌همه اصرار دارند درباره پدیده مضحک(!) «فوتبال» بگویند و بنویسند و جنجال به‌پا ‌کنند، حتی محصولات رسانه ملی(؟!) همچون «سریال‌های تلویزیونی» و «تله تئاترها» هم، در ورودشان به بدنه نقد و نوشتار تحلیلی پیرامون سینما-تلوزیون ایران، می‌بایست اذن دخول بگیرند! حال چه‌رسد به مهجورترین و بی‌هیاهوترین و شریف‌ترین گونه‌ی سینما؛ یعنی «‌مستند».

در مورد بحث این نوشته، یعنی مضامین آیینی در سینمای - مستند- ایران، هسته محوری را این قرار می‌دهم که، البته به‌ زعم نگارنده، مجموعه آثار «آیینی» در سینمای ایران، معمولاً از کارنامه سازندگان و پدیدآورندگان‌شان وام می‌گیرند، نه ماهیت و سرشت خود فیلم؛ در گام نخست تمایل دارم به بررسی چگونگی مضمون، شکل روایی و فرم بصری فیلم‌های مستند بپردازم، و کمی روشن شود فرآیند تجلی موضوعات آیینی همچون «حماسه عاشورا» و «آیین‌های سوگواری» در مجموعه آثار مستند سینمای ایران، تا چه‌اندازه توانسته است متنوع تر از «سینمای‌داستانی»‌مان باشد.

مستند «اربعین» ساخته - استاد اول و آخر- ناصر تقوایی، طبعاً اولین نامی است که در این مورد به‌ذهن خطور می‌کند؛ این فیلم روایت‌گر ریتم با شکوه عزاداری مردمان جنوب در منطقه «بوشهر» ایران است. این فیلم مستند درخشان و کامل، که امروز نسل من شاهد گذشت چهار دهه از زمان تولید آن می‌باشد، علاوه بر جنبه‌های خلاقانه سینمایی، از جنبه اسنادی نیز، یک سند معتبر و مهم از برهه‌ای از «تاریخ» و «جغرافیای» جنوب ایران به‌شمار می‌آید. در چند سال اخیر «تقوایی» با فیلم «تمرین آخر»، بار دیگر به این واقعه عظیم ادای دین کرده است. اگر تقوایی تنها در یک نمای عمومی به پشت صحنه تعزیه می رود، دو مستند «ذو الجناح، روز پنجاه هزار سال» ساخته محمدرضا وطن‌دوست و همچنین «مخالف خوان» ساخته محمد صادق جعفری، از این مرز فراتر می‌روند و به جستجو در درونیات «شبیه خوانان» می‌پردازند؛ در واقع این دو فیلم به حیطه شخصیت‌پردازی وارد می شوند. در فیلم نخست در یکی از روستاهای شمال کشور می‌گذرد، و با پیرمردی روشن‌ضمیر و نورانی همراه می‌شویم که علاوه بر شبیه‌خوانی، سال‌های متمادی اسب سپید خود را هم، به‌عنوان نمادی از ذوالجناح، در تعزیه شرکت می‌دهد. فیلم «مخالف خوان» نیز، به ماجرای مردی کوتوله می‌پردازد، که برای شفا گرفتن کودک بیمارش نذر کرده نقش «شمر» را در تعزیه اجرا کند. حال، کودک او شفا یافته، و او آمده است تا نذر خود را ادا کند، و این سرآغاز جدالی بی‌حاصل، بین او و تعزیه خوان‌ها است؛ چراکه آن‌ها فکر می کنند اگر این مرد نقش شمر را بازی کند، باعث خنده مزاح خواهد شد، و درعوض مرد می‌گوید چهره و صدایش مناسب نقش شمر است و اگر بر اسب سوار شود مشکل قد و قامتم بر طرف می‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23  توسط حمیدرضا منتظری  | 

چرا «یاغی» را دوست داریم؟!

Newman

وقتی بازيگر مهمی می‌ميرد، همه می‌افتند به مرثيه نويسی و يادشان می‌افتد که او چه بازيگر مهمی بود. شاید بعد از گذشت چند هفته، روز تولد «پل نیومن» (26 ژانویه1925  مقارن با 7 بهمن)، مجال مناسب‌تری نسبت به روز مرگ وی باشد، برای انتفال یک حس نوستالوژی درباره نقش‌آفرین روزهای از دست رقته‌مان؛ و خاطرات سپری شده.

از «پل نيومن» فيلم‌های زيادی ديده‌ایم و همواره به‌خاطر می‌آوریم؛ از «بيلياردباز» گرفته تا «گربه روی شيروانی داغ»، «تيرانداز چپ دست»، «تابستان گرم و طولانی»، «مرد»، «لوک خوش دست»، «آسمان‌خراش جهنمی»، «هاد»، «نيش»، «بوچ کاسيدی و ساندنس کيد»، «رنگ پول» و «راه فنا». البته در همین ابتدا می‌بایست اعتراف کنم، آقای «نيومن» بازيگر محبوب من نبوده و نیست!

برخلاف عقیده و پافشاری بسياری از صاحب‌نظران، که از چشمان آبی او می گويند و این خصیصه را مهم‌ترين نشانه زيبايی‌اش می‌پندارند، من همیشه از چشمان آبی او وحشت داشتم! حسی در آن نگاه‌ها بود که مرا می‌آزرد. چشم‌های او برای من نشانه شرارت و شيطنتی بود که با نقش‌هايش تصوير می‌کرد. اما هنوز جواب این سئوالم را نیافته‌ام که در جوامعی مثل آمريکا، يا اروپا که مردان چشم آبی بسيارند، چرا هنوز «آبی بودن چشم» يک معيار مهم برای سنجش میزان زيبايی بشمار می‌رود؟! «فيليپ فرنچ» منتقد کهنه‌کار انگليسی معتقد است بهترين فيلم‌های «پل نيومن» يعنی «هاد»، «بيلياردباز» و «تيرانداز چپ دست»، همگی فیلم‌‌های سياه و سفيد وی هستند. فلذا بر اساس این اعتقاد، چگونه برخی دارند هنوز از چشم‌های آبی «پل نيومن» حرف می زنند و الخ؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط حمیدرضا منتظری  |