دوباره مصرف Pantosec را برای یک دوره دوهفتهای شروع کردم... همهچیز تغییر کرده است؛ البته انگار اینتغییر اینروزها برای تنهامن نیست، بلکه همه مردم دارند یک تغییر جدی و ناخواسته و شاید همراه با رکود را تحمل میکنند؛ نمیدانم، اما در مورد خودم ایناحساس را دارم که زندگیمجردیام رویه و روند دیگری داشت! (نفسعمیق) ولی زندگی همین است چه «روزگار» بیاموزد چه «آموزگار»...

قادر نیستم حس و حالام در این روزها را بر صفحه کاغذ بیاورم و از بعضی مسایل میترسم، برای بعضیچیزها کمتر، برای برخیشان بیشتر، اما انگار این ترسی که ما آدمها داریم همواره ما با همراه است بهاین دو جملهی زیر بسنده میکنم...
صادق هدایت: در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد؛ اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيشآمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند.
میشاییل هانکه: هر آدمی در زندگیاش لحظههایی دارد كه پنهاناند. لحظههایی كه دلش نمیخواهد كسی دیگر از آنها خبر داشتهباشد. اگر كسی خبردار شود، ممكن است سرزنشش كند. ممكن است منظورش را نفهمد. هر آدمی وقتی به این لحظهها میرسد، وقتی یادش میافتد كه چه لحظههای پنهانی دارد، حس میكند گناهكار است. هم دوست دارد این حس را با كسی درمیان بگذارد، هم میترسد این كار را بكند. مشكل در این ترس است.